سيد محمد باقر برقعى
3068
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
رهزن دين خسرو حسنى و شكرلب و شيريندهنى * لاله رخسار و سمن پيكر و گلگون بدنى نيست پيدا دهنت هيچ و در اين حيرانم * كه تو با هيچ ، سخن گويى و شيرين سخنى گر به رخسار تو شيرين نگرد جا دارد * همچو فرهاد كند پيشهء خود كوهكنى قصّهء زلف تو كوته نكنم در بر جمع * تا بدانند پريشان كن هر انجمنى راستى از قد دلجوى و جمال نيكو * زيب بستانى و زينت ده باغ و چمنى در چمن با قد چون سرو چو بر لاله چمى * راستى رهزن دين آفت چين و ختنى در جهان مرد و زنى نيست كه پابستت نيست * چه بلايى تو كه غارتگر هر مرد و زنى از نى كلك تو « گلشن » همه شكر ريزد * تا اسير غم آن خسرو شيريندهنى راز دل دل تواند آگه از راز نهان سازد مرا * ليك نتواند كه آگه زان دهان سازد مرا راستى را بگذرد هرگاه چون تير از برم * قامت از بار غمش خم چون كمان سازد مرا پير گشتم ساقيا از حادثات چرخ پير * بادهء صدساله كو تا نوجوان سازد مرا از زمين تا آسمان بر گردنم منّت نهد * گر فلك خاك در آن آستان سازد مرا در دلم رازيست پنهان خضر وقتى بايدم * تا كه او آگاه از اين راز نهان سازد مرا مىبرد روزى به كوى او غبارم را نسيم * منع اگر « گلشن » ز كويش باغبان سازد مرا تير آه آن دلى كه دور از تو داشتم ز غم خون شد * با سرشگم از ديده قطره قطره بيرون شد بىدهان شيرينت همچو كوهكن ما را * آه سينه چون شبديز اشك ديده گلگون شد رفت از بر خوبان ، زاهد رياپيشه * خوب شد كه اين شيطان از بهشت بيرون شد عاشقم بر آن ليلى كز فراق رخسارش * گم به هر بيابانى صد هزار مجنون شد گرچه بىپروبالم از فراق كى نالم * كآنچه بر سرم آمد زين سپهر وارون شد چاكچاك شد گردون سينهاش ز بس هر شب * تير آهم از هجرت از زمين به گردون شد دوش شيخ را گفتم خرقهء ملمّع كو ؟ * گفت دى به ميخانه بهر باده مرهون شد مرد آخر از عشقت « گلشن » و تو سنگين دل * از كسى نپرسيدى رفت در كجا ، چون شد ؟